بهار جانکم
بینهایت دوست دارم دستت را بگیرم و بند کفشهای کوچکت را ببندم، با تو و پدرت زیر باران قدم بزنم، گیلاسها را روی گوشهات گوشواره کنم، از رقص موهات در باد کیف کنم و برای شادی غلیظی که توی چهرهات جان میگیرد، قند در دلم آب شود.
اما شاید هیچوقت تو را به دنیا نیاوردم. جهان پیرامون ما این روزها گنجایش همین شادیهای کوچک را هم ندارد.
برچسب:
نویسنده: آراد کریمیان
برچسب:
نویسنده: آراد کریمیان
برچسب:
نویسنده: آراد کریمیان
انگار هواپیمامون سقوط کرده وسط جزیرهای در اقیانوس آرام. زخمی شدیم اما جانِ سالم به در بردیم. نه کسی صدامونو میشنوه نه برای کسی اهمیتی داره که کم کم محو و ناپدید میشیم. ما هم نشستیم به انتظار یک قایق نجات وسط اقیانوس. خوشخیال، منتظر، آرام.
برچسب:
نویسنده: آراد کریمیان
حالا دیگر دور بودن معنای لفظیاش را از دست داده است. در دورترین فواصل هستی هم نزدیکترین مخاطب منی.
برچسب:
نویسنده: آراد کریمیان
برچسب:
نویسنده: آراد کریمیان
برچسب:
نویسنده: آراد کریمیان
برچسب:
نویسنده: آراد کریمیان
برچسب:
نویسنده: آراد کریمیان
برچسب:
نویسنده: آراد کریمیان
برچسب:
نویسنده: آراد کریمیان
دل گرفته رو کی میتونه باز کنه؟ جز اونکه دلت ازش گرفته...؟
برچسب:
نویسنده: آراد کریمیان
چه کسی باورش میشود از آخرین دیدارمان روی سنگ سرد غسالخانه سه سال گذشته است؟ ظهر دلگیرِ ششم اردیبهشت سه سال پیش بود، مگر نه؟ هنوز هم گمان میکنم بیخداحافظی رفتنت حق ما نبود، باید یک روز اجازهات را از خدا بگیریم، حتی برای ساعتی؛ آنوقت دست میاندازیم گردن هم و یک دل سیر خداحافظی میکنیم، شاید کمی درد عمیقِ ناگهانی پر کشیدنت، آرام بگیرد.
برچسب:
نویسنده: آراد کریمیان
فردا میآیی و گل لبخند روی لبهام شکوفه میدهد.
برچسب:
نویسنده: آراد کریمیان
برچسب:
نویسنده: آراد کریمیان