به بهار (7)
-
تاریخ: 1400/3/21 ساعت: 22:11
بهار جانکم بینهایت دوست دارم دستت را بگیرم و بند کفشهای کوچکت را ببندم، با تو و پدرت زیر باران قدم بزنم، گیلاسها را روی گوشهات گوشواره کنم، از رقص موهات در باد کیف کنم و برای شادی غلیظی که توی چهرهات جان میگیرد، قند در دلم آب شود. اما شاید هیچوقت تو را به دنیا نیاوردم. جهان پیرامون ما این روزها گنجا...
غروبu200eهای زعفرانی
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:42
امروز نشستهام پای لپتاپ و دارم طرز پخت بوقلمون را برای مامان پیدا میکنم چون تا به حال گوشت بوقلمون درست نکرده است و ما هم نخوردهایم جایی و بلد هم نیستیم. فرکانس رادیو را گذاشتهام روی رادیو فرهنگ
شبهای پنیر پیتزایی
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:42
شب از نیمه گذشته است. یک نفر با لهجهی بوشهری توی گوشم آواز میخواند. نوای خوشی دارد. غمِ قشنگی توی صدایش پنهان است که ته دلم را میلرزاند. امروز روز ابریِ زیبا و خستهکنندهای بود. هوای قدم زدن افتاد
Lost
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:42
انگار هواپیمامون سقوط کرده وسط جزیرهای در اقیانوس آرام. زخمی شدیم اما جانِ سالم به در بردیم. نه کسی صدامونو میشنوه نه برای کسی اهمیتی داره که کم کم محو و ناپدید میشیم. ما هم نشستیم به انتظار یک قایق نجات وسط اقیانوس. خوشخیال، منتظر، آرام.
نامههای تک خطی(3)
-
تاریخ: 1398/3/23 ساعت: 10:20
حالا دیگر دور بودن معنای لفظیاش را از دست داده است. در دورترین فواصل هستی هم نزدیکترین مخاطب منی.
با طعم هویج و گردو
-
تاریخ: 1398/3/23 ساعت: 10:20
امروز میشود یک سال. یک سال که به رفاقتمان بله گفتهایم که حالا حالاها ادامه پیدا کند، قوام بیاید و این مسیر را پا به پای هم تا آخر قدم بزنیم و غم کم و یا زیاد بودنش را نخوریم، به جایش هروقت زندگی سخ
زیستِ شبانه
-
تاریخ: 1398/1/12 ساعت: 6:40
لپتاپ را گذاشتهام جلویم و تمرینهای کلاس فردا را انجام میدهم، گهu200eگاهی یک نیمu200eنگاه به تلویزیون میاندازم و پیش خودم میu200eگویم حیف نیست با برنامهu200eهای مسخرهu200eاش آرامش شب را بهم میزند؟ بابا خر و پف میکن
نذار گُلای گلدونت بمیرن...*
-
تاریخ: 1397/11/7 ساعت: 20:44
برای این روزها. متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن ا
روزمرگیu200eهای یک شهروند کاملا معمولی
-
تاریخ: 1397/11/7 ساعت: 20:44
سالها در خیالم از کارمند بودن و پشتِ میز نشستن فرار کردم و حالا که مدتیu200eست باهاش سازش پیدا کردهام، رخوت و خستگی و یکجانشینیاش را پذیرفتهام. شاید چند ماهِ دیگر پا پس بکشم و بگویم من آدمِ هشت ساعت پ
شانزده و شانزده دقیقه
-
تاریخ: 1397/11/7 ساعت: 20:44
آن شب که پاهام را گذاشتم روی شنهای ساحل دریای انزلی و چشمهام را بستم؛ آن شب که موج دریا بیتابتر از همیشه خودش را نوک انگشتانم میرساند و باد خنکِ عجیب تابستانی شالم را به رقص درمیu200eآورد، آن شب که س
برسد به دست 96
-
تاریخ: 1397/11/7 ساعت: 20:44
عجیب و پر ماجرا و غمگین و دوستداشتنی بودی. در اوج دوران استیصال و نااُمیدیu200eام شروع شدی و برای آمدنت توی چشمهام شوق نبود. دلم لباس نو و تازه شدن دیدارها را نمیخواست. ملالu200eآور از بهار عبور کردی و دل
در حوالی باران
-
تاریخ: 1397/11/7 ساعت: 20:44
دل گرفته رو کی میتونه باز کنه؟ جز اونکه دلت ازش گرفته...؟
خداحافظی طولانی
-
تاریخ: 1397/11/7 ساعت: 20:44
چه کسی باورش میشود از آخرین دیدارمان روی سنگ سرد غسالخانه سه سال گذشته است؟ ظهر دلگیرِ ششم اردیu200eبهشت سه سال پیش بود، مگر نه؟ هنوز هم گمان میکنم بیu200eخداحافظی رفتنت حق ما نبود، باید یک روز اجازهات را از خدا بگیریم، حتی برای ساعتی؛ آنوقت دست میاندازیم گردن هم و یک دل سیر خداحافظی میکنیم، شاید کم...
نامه های تک خطی(2)
-
تاریخ: 1397/11/7 ساعت: 20:44
فردا میآیی و گل لبخند روی لبu200eهام شکوفه میدهد.
سفر مثل یه مرهم دلنشینه*
-
تاریخ: 1397/11/7 ساعت: 20:44
در میانهی یک سفر طولانی بودهام. از آن سفرهایی که برای رفتن باید همه چیزها و آدمهای دوست داشتنیام را پشت سرم جا میگذاشتم تا بال پریدنم را قیچی نکنند. روزهای زیادی را تنهای تنها قدم زدهام، زیر بار
دور اُفتاده
-
تاریخ: 1397/11/7 ساعت: 20:44
از دنیای شفابخشِ نوشتهu200eها دور افتادهu200eام. کلمات اگر آشتی کنند، روی برنگردانند و بد قلقی نکنند؛ خواهم نوشت.
با ت* اضافه
-
تاریخ: 1397/11/7 ساعت: 20:44
برای اینکه " من فکر میکنم هرگز نبوده قلبِ من اینگونه گرم و سرخ " پاییز هفت سال پیش اگر در انتخاب مسیر آیندهام اشتباه نمیکردم، شاید هیچوقت تو را نمیدیدم و شیرینترین اشتباه زندگیام را مرتکب نم
به تابستانِ داغ
-
تاریخ: 1396/7/22 ساعت: 1:42
تابستان عجیبی بودی! بر خلاف تابستانهای گذشتهی سالیانِ عمرم نه شبیه سالهای مدرسه، کوتاه و اشتیاقآور بودی و نه شبیه تابستانهای سالهای بعد از فراغت از مدرسه، کسلکننده و دراز و بیخاصیت؛ اما تا دلت بخواهد داغ و تازه و از تنور درآمده بودی. روی زخمهای به بار نشسته روی دلم دست کشیدی و اگرچه جای زخمها بیشتر ...
یک جرعه شراب شانزده ساله
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 16:39
شانزده سال پیش، از سرِ اتفاق روی نیمکتی نشستیم که پیچ و مهرههایش شل شده بود و مدام لیز میخوردیم روی زمین. لیز خوردنهای مدام و خندههای از سر شوق، شُد شروعِ یک رفاقت شانزده ساله. دور شدنِ خانههایمان، جدا شدنِ مدرسههایمان، تغییر شماره تلفنهایمان، یکی نشدنِ مسیر دانشگاههایمان، دیدارهای کوتاه و دورادورما...
نامههای تک خطی
-
تاریخ: 1396/5/14 ساعت: 20:06
آقای شاملوی عزیزم: نیست که نانِ شادیام را باهاش تقسیم کنم.