که این برفِ پریشان، بر سرِ هر بام میبارد*
-
تاریخ: 1396/5/14 ساعت: 20:06
کارمندِ بانک کارتِ تمدید شدهام را گذاشت کف دستم. نگاهم روی تاریخ انتقضای کارت ماند و کنده نشد. تا مُرداد ماهِ سالِ هزار و سیصد و نود و نُه. فقط چند ماه مانده به تغییر یک قرن. تا مسیرِ کوتاهِ بانک تا خانه را طی کنم پلکهایم را چند ثانیه بستم و باز کردم. به گمانم تا سال نود و نُه چیزی نمانده بود. فق
یک بُرش از حقیقت؟
-
تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 14:44
در عین حال که ساده نیست، اما ریاضی گاهی به قوانین خودش میبازد! مثلا به جبر.
خانهی دوست
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 3:00
خانههای مدرن امروزی را با این نماهای پرطمطراق رومی و بیروح دوست ندارم. این خانهها که آشپزخانهاش بی در و پیکر است و با سالن پذیرایی یکی شده است. همین خانههایی که نه دالانهای تودرتو و پستو و هشتی دارد نه یک حیاط خلوت درست حسابی و نه گوشهی دنج و امن برای ساعتی ورق زدن کتابها بدون صدای مزاحم تلو
گزارشِ یک جشن
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 3:00
مدتها بود هوسِ قهوه با شیر کرده بودم ولی هوای دمکردهی تابستان انگار با نوشیدنیهای داغ سرِ سازگاری ندارد. دمدمههای غروب، درِ شیشهی قهوه را باز کردم و عطر تلخ و معرکهاش انگار چیزی را درون دلم تکان داد. پاکت شیر را باز کردم و نیمی از آن را ریختم توی شیرجوش و گذاشتم روی گاز. یک قاشق قهوه ریختم
برادرم خسرو
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 20:21
شاید بغضِ نترکیدهی نفهمیده شدن در این فیلم میترکد. فرق زیادی هم نمیکند که بیمار باشی و بین آدمهای به ظاهر سالم گیر افتاده باشی یا در سلامت کامل به سر ببری و از درد نفهمیده شدن رنج ببری. + این فیلم رو موقعی ازش گرفتم که حواسش نبود. - خب چرا؟ این که کار خوبی نیست. + آخه آدما وقتی حواسشون نیست، خودشونن...
قانونهای نانوشتهی لعنتی
-
تاریخ: 1396/2/27 ساعت: 21:38
از یک زمانی نفهمیدم چرا آدمها آنچه را که دارند و آنچه که دلشان میخواهد داشته باشند را نمیتوانند با هم و در کنار هم داشته باشند؟ بعد از آن دیگر هیچوقت آن چیزهایی را که دلم میخواست و نداشتم را در گوش خدا زمزمه نکردم. دلم نمیخواست متعلقات قبلیا
نِی نِی ای باد مَرو، حال منِ خسته مَگوی*
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 6:00
گاهی فقط رفتن حالم را خوب میکند. رفتن از اتاق به ایوان، رفتن از خانه تا سر کوچه، رفتن از این شهر به شهر مجاور، رفتن از خودم و دیگر بازنگشتن، وقتی گزینهی ماندن را یکی از روی میز برداشته و رفته است. *سعدی جان
مث قصهی دو چشمی که همیشه بی فروغه
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 6:00
به گمانم هشت نُه ساله بودم. سن و سالم دقیق در خاطرم نیست و اهمیتی هم ندارد. انقدری بزرگ شده بودم که الف را از ب تشخیص میدادم و دیگر برای خواندن کتاب قصههایم به نفر دومی نیاز نداشتم. ثلث سوم بود و معدلم بیست شده بود. موقع نشان دادن کارنامهام حرف جا
خونهی باهار کدوم وره؟
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 6:00
یک جای کار لنگ میزند که اسفند با آن همه بوی خوش و باران بیهوا و آدمهای پُر تکاپویش، حالم را خوب نمیکند.
آغاز و ختم ماجرا، لمس تماشای تو بود...*
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 6:00
مردِ مو نقرهایِ سرزمینِ شعرها، بیا اینطور فکر کنیم که خدا هم دلش برای چند بیت شعر ناب عاشقانه، سخت تنگ شده بود که دلش خواست دمدمههای سال نو، درست وقتی که اسفند داشت ته میکشید، تو را به بزم شعر و غزل و بهار خودش مهمان کند و جای خالیات اینجا بدجور توی ذوق بزند. *افشین یداللهی
تشنهی یک صحبت طولانیام...*
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 6:00
عکسش را کنار سفره هفتسین دیدم که سرش را کج کرده بود و لبخند همیشگیاش هنوز روی لبهاش بود. یک لحظه دلم برای زنگ تلفن آن روزهایمان تنگ شد؛ دوست داشتم من اولین نفر باشم که گوشی را برمیدارم. اشتیاق شنیدن صدایش از پشت تلفن، حرفهای تمامنشدنیمان و تلف
لایهی تبدارِ زندگی
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 6:00
از شروع تعطیلات، بعد از دوازده روز، امروز اولین روزی بود که مهمون نداشتیم و جایی هم مهمون نبودیم. ساعت رو روی هشت کوک کرده بودم که برم نون تازه بگیرم ولی وقتی زنگ زد یکی زدم تو سرش، پتو و بالشم رو محکمتر بغل کردم، قید صبحانه رو زدم و خواب شیرینِ صبح
حتی اگر اردیبهشت باشه!
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 6:00
نمیتونم فکر کنم یهو ابرها میرن کنار و تو از آسمون میفتی روی زمین و منجی من میشی! نمیتونم باور کنم روزای خوبی تو راهه وقتی هیچ نشونهای نمیبینم. نمیتونم باور کنم یه روز صبح بالاخره از خواب بلند میشم و میبینم جلوی روم دریاست و پشت سرم جنگل، وقتی
کبوتر بچه کرده، کاش بودی و میدیدی...
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 6:00
بدهکاریهایم را اینگونه با خودم صاف میکنم که صبح وقتی که خورشید هنوز برای کامل آفتابی شدن مردد است، در خنکای هوای بهار توی حیاط چند دور میزنم. نسیم میوزد توی صورتم، لای موهایم... و پشت پلکهایم را قلقلک میدهد. آبی پررنگ و بی ادعای آسمانِ دمِ صبح
تو پاییزی که چهارفصله، تمومِ سال میمونم*
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 6:00
بعد از امتحان کیفم را انداختم روی دوشم و یک دور توی حیاطش دراندردشتاش زدم. همه چیز سر جای همیشگی خودش بود. نیمکتهای سنگیِ سردِ خاکستری، کاجهای سر به آسمان کشیدهی همیشه سبز، برگهای پنج پرِ آویزان از داربستهای دالان بهشت، خانهی چوبی کلاغها روی
خانمِ کنجدی
-
تاریخ: 1396/2/17 ساعت: 6:00
نانوایی محله زیاد دور نیست. گاهی عصر یا صبح کیسهی گلگلی پارچهایام را برمیدارم و خودم و خانواده را به نان کنجدی از تنور درآمده مهمان میکنم. کنجد را هم معمولا خودم از خانه میبرم. آقای نانوا دیگر من را خوب به خاطر سپرده است. حتی شاطری هم که نان ر